فاصله

خیلی وقته دلم به نوشتن نمیره.تنها دلیلش هم روزمرگی و مشغله است ولاغیر. اما میون این همه مشغله یه موضوعی این اواخر لبخندم رو روی لبهام نشوند.شاید تعداد دانشجوهام که زود یا دیر دفاع کردن دیگه خاطرم نیست و به عبارتی برام مهم نبوده اما این چند وقت هم تمام تلاشمو میکردم تا به بهترین نحو کمکشون کنم. تعریف نیست قطعا این وظیفه استاد راهنما وحتی مشاوره. اما من حتی کوچکترین تماس ها رو سعی کردم بی جواب نذارم حتی اگه شده با یه پیام. بعضی شبها انقدر درگیر مرور فصول مختلف کارهاشون میشدم که فراموش میکردم وقت خوابم گذشته. خوشحالیم از اینها نبود. سال ۹۰ تو یکی از واحدهای دانشگاهی شروع به تدریس کردم. بعد از مدتی مجوز ارشد رو گرفتیم و تعدادی از اون دانشجوهای مقطع کاردانی و کارشناسی اومدن و تو مقطع ارشد شروع به تحصیل کردن. این چند وقت اونها دفاع کردن و بهم فهموندن دیگه دارم پیر میشم. نه به معنای واقعیش ولی گذر زمان رو اصلا حس نکرده بودم تا اینکه روز دفاع به همکارهام گفتم انگار دیروز بود که این بچه ها برای کارشناسی تو ترم یک با من آناتومی و فیزیولوژی انسانی داشتند. این موضوع رو به فال نیک گرفتم. میدونم مشکلات و دغدغه هام چند برابر شده اما باید از میانسالی و ته مونده انرژیم نهایت بهره رو ببرم. امسال رو خوب شروع نکردم اما میخوام خوب تمومش کنم. درمورد ورزش هم یکی دوتا پیشنهاد خوب دارم. پیشنهاداتی که هم جنبه فنی داره و هم مدیریتی. امیدوارم بعد چند سال تو شاهین شهر بتونم یه کاری صورت بدم در حد بضاعت.
حسبنا الله و نعم الوکیل

منتشرشده در دل نوشته | ۶ دیدگاه

سیستمهای تمرین با وزنه

سیستم تک ست (single-set system):
این سیستم یکی از قدیمی ترین شیوه های تمرین با وزنه است و شاید اولین ها. در این نوع تمرین هر عضله یک بار و فقط یک ست ۸-۱۲ تکرار را انجام می دهد. اغلب تحقیقات برتری سیستم چند ستی را براین نوع تمرین اثبات نموده اند به واسطه حجم تمرین بیشتر در تمرینات چند ستی.
می توان عنوان نمود این مدل تمرین یک راه موثر برای حفظ آمادگی جسمانی عضلانی در افرادی که به صورت تفریحی وزنه می زنند یا در تمرینات با وزنه بسیار مبتدی هستند. این سیستم برای تمرینات نگهداری در بین فصل نیز در برخی منابع پیشنهاد می شود.

منبع: کتاب طراحی برنامه های تمرین مقاومتی نویسنده:استیون و همکاران ۲۰۰۴

https://telegram.me/science_of_training

منتشرشده در عمومی | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یا ابا عبدا…

download

منتشرشده در عمومی | دیدگاه‌تان را بنویسید:

بی سوادی سفید

سواد در لغت به معنای «سیاه کردن کاغذ» است، ولی امروزه به #مدارکی که سواد و دانش #انسان‌ها را می‌سنجند؛
گفته می‌شود، مدارکی که به بازاری جدید برای معامله هویت و شخصیت انسان‌ها تبدیل شده است.
می‌توان بی‌سوادی را به دو دسته سیاه و سفید تقسیم کرد.
۱️⃣ «بی‌سوادی سیاه» همان فاجعه فرهنگی است که کسی حتی نتواند اسم خود را بنویسد و یا تابلوی یک خیابان را بخواند. البته این شکل از بی‌سوادی علیرغم تلخی، ساده‌تر از شکل‌های دیگر قابل اندازه‌گیری و ثبت در آمارها است و ارزان‌تر از سایر شکل‌های بی‌سوادی می‌توان با آن مبارزه کرد.
اما آنچه که موجب هراس و اضطراب اجتماعی می‌شود،
۲️⃣ بی‌سوادی سفید است
افرادی که ظاهراً توانایی خواندن و نوشتن را دارند، هر روز در فضاهای حقیقی و مجازی حرف می‌زنند و می‌نویسند و حال و روز و خواست‌های خود و اطرافیان‌شان را با کلمات و جملات به تصویر می‌کشند. کسانی که انواع مدارک آموزشی و درجات دانشگاهی و گواهی‌نامه‌های حضور در دوره‌های تخصصی و فوق‌تخصصی و آموزشی را در کلاس‌ها و همایش‌های داخلی و خارجی را در کیف خود جابه‌جا و یا در قاب‌های گران‌قیمت، زینت‌بخش دفتر و محل کار خود می‌کنند که اگر به آنها تیتر تخصصی‌شان «دکتر»‌یا «مهندس» نگویی، ‌انگار اهانتی نابخشودنی مرتکب شده‌ای، اما در قبال این همه طمطراق و شوکت ظاهری، هنوز در ساده‌ترین تعامل‌ها و ارتباطات با دوستان و همکاران و اعضای خانواده خویش دچار چالش‌های جدی‌اند و به دلیل غرور کاذب ناشی از جایـگاه ظاهـری خود، حاضر به قبول و یا حتی شنیـدن تجارب یا راهنمایی‌های دیگران و حتی بزرگتر و عالـمتر از خود نیستند.
سواد خواندن و نوشتن دارند، اما «سواد ارتباطی» ندارند. ممکن است دو یا چند زبان بیگانه را فهمیده باشند و با آن حرف بزنند اما با صد تأسف زبان خواهر و برادر یا زن و فرزند خود رادرک نمی‌کنند. آنها انواع اخبار رنگارنگ و هیجان‌انگیز، اما دروغ و غیرموثق را در قالب ایمیل و پیام و پیامک در فضاهای مجازی و انواع شبکه‌های اجتماعی را به دوست و آشنا و دور و نزدیک منتقل می‌کنند،‌ اما با ساده‌ترین بازار و معیارهای ارزیابی صحت و سقم یک پیام و خبر آشنایی ندارند. سواد خواندن و نوشتن در سطوح بالا را دارند،‌ اما شوربختانه از «سواد رسانه‌ای» بی‌بهره‌اند و آنچه که امروز بیشتر از بی‌سوادی سیاه جامعه ما و جهان را تهدید می‌کند، «بی‌سوادی سفید» یا «جهل مدرن» است که جدی‌ترین خطر در مقابل ماست.

👌دکتر مجید ابهری

منتشرشده در عمومی | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ورزشگاه زن ستیز: مذهب یا سیاست؟

از جمله ایزدانی که در ایران باستان به ستایش پرداخته شده، مهر یا میترا است که حتی قبل از عصر زرتشت نیز مورد تقدس واقع شده بود. مهر هفتمین ماه سال است که دارای معانی چون عهد و پیمان، دوستی و خورشید می باشد. پس از ظهور زرتشت، بنا بر آموزه‌های دینی او، ایزدان قبل از او به عنوان خدایان گمراه کننده یا دیوان یاد شدند، ولی مهر تقدس خود را حفظ نمود و وارد دین زرتشتی شد و در رتبه‌ی پایین تر از اهورامزدا قرار گرفت. ورمازرن، پژوهشگر بلژیکی در کتاب «آیین میترا»، معتقد است که در تمام اسناد موجود مهرپرستی، فقط صحبت از مردان است و جایی برای زنان تعریف نشده است. یغمایی در بررسی ویژگی های آیین مهر به نقش های مردانه آن اشاره می کند که اساسا ریشه احتمالی این آیین، یاری‌رساندن به سربازان و جنگاوران برای پیروزی در نبرد بوده است. قربانی کردن هنگام جنگ و دعا برای پیروزی مردان از ویژگی های بارز آیین مهر است. از آنجا که جنگ بر اساس تقسیم کار توافق شده آن دوران وظیفه جنس مرد محسوب میشده، زنان راهی به معابد مهر پیدا نمی کردند.
از دوران هخامنشیان و ساسانیان در نقوش تخت جمشید تصویر زنی مشاهده نمی شود، اما این امر هرگز نمی‌تواند وجود اماکن ممنوعه برای زنان و یا ممنوعیت ورود آن ها به برخی مراسم ها و آیین ها را تایید کند و حتی شواهد بی شماری از مشارکت فعال بانوان در امور اجتماعی و نظامی وجود دارد. اما در اسناد تاریخی دوران آل بویه بخشنامه ای پیدا شده است که بر اساس آن زنان باید صرفاً در مراسم های مذهبی نقش تماشاچی را ایفا کنند و نباید در اجرای مراسم نقش فعال داشته باشند.
درادامه روند تاریخی، زورخانه مهترین مکانی است که ممنوعیت ورود زنان در آن برجسته است و نشان می دهد ممنوعیت های زنان و مردانه دارای ریشه ای تاریخی است. بر اساس اسناد تاریخی، زورخانه مکانی است که مردان در آن ورزش می‌کنند و زن‌ها حق ورود به آن را ندارند. این ممنوعیت هم می‌تواند ریشه ای تاریخی داشته باشد؛ شباهت معماری زورخانه ها با معابد مهری از جمله ساخت زورخانه ها و معابد مهری در کنار آب انبارها و رودخانه ها، فقدان نور، وجود گود در هر دو و از همه مهمتر ممنوعیت ورود زنان در هر دو مکان، این فرضیه که ورزش زورخانه ای دارای ارتباط ریشه ای با آیین مهر است را تایید می کند.
اجازه دهید به ایران معاصر برسیم، جایی که موضوع ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاه وجود دارد. ضروری است فارغ از برخوردهای احساسی با این موضوع که تمامی آمال و آرزوهای زن ایرانی را در ورود به ورزشگاه تقلیل می دهد، باز هم بر این نکته تأکید کنم که اساساً تاریخ سراسر جنگ و نزاع این سرزمین که نقش کنشگر فعال جنگ را به مرد می بخشد و دفاع از مادر وطن و ناموس را مترادف یکدیگر قرار می دهد، طبیعی است که برای ورود زنان به جمعیتی مردانه که اتفاقاً کنشگر فعال آن باز هم مردان هستند مقاومت وجود داشته باشد. ممکن است تصور کنیم ک دیگر هیچ شباهتی میان معابد میترایی، زورخانه ها و استادیوم ها وجود ندارد. موضوع اینجاست که شکل استادیوم، شعارهای هواداران با ته مایه ها و ملودی های مذهبی، نحوه ستایش و تشویق ورزشکاران به مثابه سربازان و قهرمانان جنگ و نحوه استعانت از خداوند برای پیروزی ورزشکاران، همه و همه فضای نمادینی را ایجاد می کند که ما و هواداران را به ریشه های تاریخی خود ارجاع می دهد.
بنابراین موضوع ورود زنان به ورزشگاه به صورت پنهان، تقابل سنت و مدرنیته را نمایندگی می کند و موضوع دوربین های تلویزیونی و احتمال رسانه ای شدن کنش های زنانه، بر حساسیت این تقابل می افزاید. موضوع تنها بر سر ورود یا عدم ورود نیست. موضوع بر سر پیروزی یا شکست جریانی است که ورود زن به ورزشگاه را به مثابه شکست ایدئولوژی ترجمه می کند و تلاش می کند به وسیله آن یک عمر تحمل تاریخی حاصل از نظام حاکمیت مردانه را جبران کند. این در حالی است که سال ها نظام تفکیک جنسیت در اکثر شئون زندگی روزمره از اتوبوس گرفته تا مهد کودک و مدرسه، بر آتش این خواسته افزوده است.
روزی را تصور کنید که زنان به ورزشگاه آمده اند، با صدای بلند شعار می دهند و فضای ورزشگاه را دو قطبی کرده اند و عکس هایشان با لباس ها و پوشش های متنوع به شکل گسترده ای در فضای مجازی دست به دست می شود. در این حال، تابو شکسته شده و تقابل به مرحله جدیدی وارد می شود. فضایی که پیش بینی آن سخت نیست و می شود حرکت بعدی آن را هم حدس زد.
معتقدم ورود زنان به صورت تفکیک شده باز هم به اندازه ورزشگاه تک جنسیتی ناکارآمد و مخرب است. حضور خانواده ها در کنار یکدیگر نه تنها تابوی تاریخی ورود زنان به این عرصه را خواهد شکست، بلکه فضا را به سمت تغییر عقلانی سوق خواهد داد. فضایی که اگر برایش فکری نشود، آرام آرام سیاستگذاران و سیاست هایشان را در خود حل خواهد کرد، این اتفاق خیلی هم دور نیست.

✍️ رضاشجیع

منتشرشده در عمومی | دیدگاه‌تان را بنویسید:

واکنش عاطفی سازمانی به حوادث: هیجان و فراموشی

پس از تصادف اتوبوس اردوی دانش آموزان در داراب که منجر به جان باختن هفت دختر دوره متوسطه شد، مسوولان خیلی زود خودشان را به صحنه رساندند. هم وزیر آموزش و پرورش به داراب رفت و هم معاون وزیر بهداشت و درمان، یعنی کسانی که وزارتخانه شان به نحوی با این ماجرا مربوط می شد. تا اینجای ماجرا را همه در جریان هستیم اما آن چیزی که محل بحث است، مساله همین نحوه رسیدگی به بحران ها و حوادث است.
اگر وزارتخانه ها را هم سازمان تلقی کنیم، باید گفت که برخورد سازمانی در کشورمان با این دسته از حوادث از جنس واکنش شهروندان است یعنی با این حوادث برخورد عاطفی دارند و واکنش هیجانی نشان می دهند. یکی از دلایلی که سبب می شود در اکثر مواقع حوادث اینچنینی پس از مدت کوتاهی به آن پررنگی در یادها نماند همین نوع برخورد است. ویژگی برخورد عاطفی این است که در کوتاه مدت به شدت برانگیخته می شود، واکنش هایش شدید است و به همین دلیل فرد تخلیه می شود، احساس سبکی می کند و با خودش این حس را دارد که کاری که باید را انجام داده. اینگونه از برخوردها اگر به سطح سازمانی منتقل شود نتیجه اش چیست؟ اینکه فلان سازمان تحت تاثیر یک موج دچار هیجان می شود، به گونه ای که گاه بیشتر از حد مورد نیاز و بالاتر از ظرفیتی که دارد به بسیج سازمانی نیروهایش دست می زند و کل توانش را روی یک موضوع متمرکز می کند و در بالاترین سطح سیاسی و اجرایی با یک حادثه مواجه می شود اما این تب پس از چند روز فروکش می کند، سازمان این تصور را دارد که کاری که در توانش بوده را به انجام رسانده بدون اینکه در واقع برای حل مساله دست به برنامه ریزی بلندمدت بزند. این تحریک شدن هیجان بیش از اندازه است که مثلا سبب می شود کاری که توسط خود مقامات محلی قابل انجام است تبدیل شود به صحنه حضور وزیر و انتشار مداوم عکس ها و حضور گسترده رسانه ها و به دنبال آن یک آرامش نسبی بر سازمان حاکم می شود و کافی است تنها ١٠ روز از قضیه بگذرد تا مساله رنگ ببازد و فراموش شود تا اتفاق بعدی.

✅ در نقطه مقابل این هیجان سازمانی و دیوان سالاری، عقلانیت سازمانی قرار دارد: ذهنیتی که تمرکزش بر این است که از تکرار حوادث مشابه جلوگیری کند. در این نوع نگاه، سازمان یک حادثه را به مثابه علامتی از یک بیماری می بیند که نشان دهنده ضعف در برنامه ریزی های سازمانی است. بعد تصمیماتی می گیرد تا از تکرار چنین مواردی جلوگیری شود، تا این بیماری رو به بهبود برود. این وظیفه اصلی دیوان سالاری است: برخورد با بیماری و تلاش بلندمدت برای جبران ضعف ها و نقص ها.

✅ ما متاسفانه فرهنگ سازمانی مناسب برای برخورد با حوادث در مرحله اول و بعد از آن تلاش برای کنترل و کاهش تعداد آنها نداریم. به نظرم بخشی از این موضوع باید با تلاش رسانه ها و روشنفکران حل شود. باید این حوادث توسط این گروه ها تبدیل به پدیده های تاریخی شوند، رسانه ها این موارد را به عنوان جزیی از یک سلسله حوادث ببینند: مثلا در ١٠ سال گذشته چند مورد تصادف منجر به مرگ دانش آموزان رخ داده؟ محل حوادث در کدام جاده ها بوده؟ این دسته از تلاش ها منجر می شود تا با دیدن موارد متعدد سازمان بفهمد که یک جای کار مشکل دارد. باید به سازمان یادآوری شود که این حوادث نشان دهنده یک پدیده واحد هستند. این قبیل کارها کمک می کند تا حافظه سازمانی شکل بگیرد، سازمان هایی که حافظه قوی ندارند باید حافظه اجتماعی به کمک شان برود و از آنها بخواهد که به برخوردهای تحلیلی و ریشه ای بپردازند. یک از اصلی ترین نکات این است که بر برخوردهای عاطفی سازمانی غلبه کنیم، برخوردهایی که البته از نظر من تحت تاثیر فرهنگ مردم به سازمان ها تسری پیدا کرده است. مردم هم گرفتار این فراموشی هستند، ابراز احساسات می کنند و از یاد می برند.
نکته دیگر در جلوگیری از حوادث اینچنینی این است که والدین دانش آموزان وارد ماجرا شوند. برای برنامه ریزی های اردویی و آموزشی باید والدین مشارکت داشته باشند: باید این حق را برای خودشان قایل باشند که اگر فرزندشان قرار است راهی سفر شود به آنها در خصوص جزییات سفر، ساعت حرکت، نوع وسیله نقلیه، مسیر انتخابی و… اطلاعات داده شود. اگر والدین هم در برنامه ریزی سفر دانش آموزان شرکت داده شوند حتما رضایت نمی دهند که مثلا اتوبوسی که فرزندشان با آن راهی می شود نیمه شب به راه بیفتد. اینگونه مشارکت ها در برنامه ریزی های آموزشی سبب می شود تا احتمال خطا و حادثه در آموزش پرورش کاهش پیدا کند.

✍️ محمدامین قانعی راد

منتشرشده در عمومی | دیدگاه‌تان را بنویسید:

‏‎✅ آسیب شناسی معرفی در گفتگوی روزمره ایرانیان

 

‏‎۱. می پرسم: او را می شناسید؟
‏‎(سکانس اول) می گوید: همان دانشجویی که بینی اش کج است.
‏‎(سکانس دوم) می گوید: همان مردی که لباسش پاره است.
‏‎(سکانس سوم) می گوید: همان خانمی که طلاق گرفته است.
‏‎(سکانس چهارم) می گوید: همان فروشنده چاق و خیکی.

‏‎۲. گفتگوهای روزمره یکی از منابع عمده تحلیلهای جامعه شناختی است. Ethnomethodology یا “روش شناسی مردم نگارانه” از جمله مکاتب جامعه شناسی است که توسط هارولد گارفینکل بنیان نهاده شد و بر رفتارشناسی تکیه دارد. شاخه عمده این مکتب همانا “تحلیل گفتگو” است. در این نظریه پژوهشگر به بررسی گفتگوهای مردم در موقعیت های طبیعی می پردازد تا قواعد اجتماعی را از دل این گفتگوها کشف نماید.

‏‎۳. مثال ابتدای یادداشت نمونه ای است از طرح تحلیل گفتگو در جامعه ایران که از مکالمات روزمره مردم در لحظات معرفی سوم شخص غائب، استخراج شده است.

‏‎در بین پنج خصیصه نسبی که در هر فرد می توان سراغ گرفت، اغلب توسط خصیصه های رده پایین معرفی می شوند و نه با خصایص مثبت و موفقیت آمیز!

‏‎مثال اول در محیط دانشگاه درباره دانشجویی ممتاز بود که در کنار خصایصی مثبت نظیر شاعر بودن و فوتبالیست بودن، بینی اش کج بود. بااینحال بجای آن توفیقات، با نقطه منفی اش معرفی شد.

‏‎مثال دوم در محیط کارخانه درباره مردی مجرب و کاردان بود که در کار با دستگاه مراقب دیگران هم بود. اما با صفتی منفی معرفی شد.

‏‎مثال سوم در محیط اداری درباره خانمی بود که کارمند نمونه بوده و با نظم و ادب به امور می رسید. در کنار این صفات مثبت و موفق با صفتی از زندگی خصوصی و ناکامش معرفی شد.

‏‎مثال چهارم در بازارچه درباره مردی زحمتکش بود که سرش به کار خودش بود و با حوصله و اخلاق خوب به مشتریها جنس می فروخت. اما در کنار این خصایص مثبت با خصیصه جسمانی و تحقیرامیز معرفی شد.

‏‎۴. این شیوه های گفتاری ایرانیان در دو سطح قابل بحث است: در سطح خرد بیانگر ساختار فکری-رفتاری و در سطح کلان بیانگر ساختار فرهنگی. هردوی این سطوح البته بر قواعدی شفاهی و نانوشته دلالت دارند که معرف تیپولوژی جامعه مذکور است.

‏‎۱.۴. سطح خرد؛
‏‎براین اساس به نظر می رسد میل به معرفی افراد با تصویر منفی، میلی رایج است. نوعی عامل روانشناختی در سطح ساختاری که مانع می گردد تا معرفی فرد با ویژگیهای مثبتش انجام شود. حتی اگر ویژگیهای مثبت فرد بیان شود بلافاصله صفتی منفی بیان می گردد. گویی فرد گوینده از درون وسوسه می شود برای تحقیر و تخریب فرد غائب. بحث ناخوداگاه فروید در اینجا قابل اعتناست.

‏‎به نظر می رسد افرادی که دیگران را با صفات منفی معرفی می کنند غالبا دارای خصلتهای زیرند:
‏‎○ دارای اعتماد بنفس پایینی هستند.
‏‎○ عامل حسادت در آنها بالاست.
‏‎○ جهانبینی گسترده و افکار عمیق ندارند.
‏‎○ در حریم خصوصی دیگران کنجکاوی وj دخالت می کنند.
‏‎○ آبشخورهای اخلاقی کمی دارند.
‏‎○ نگاه ملی و همبستگی اجتماعی در آنها اندک است.
‏‎○ کتابخوان نیستند.
‏‎○ غریزه سازندگیشان ضعیف و غریزه تخریبشان قدرتمند است.

‏‎۲.۴. سطح کلان؛
‏‎این ساختار زبانی در سطح اجتماعی سیاسی به فرمت “نخبه کشی” و “مرده پرستی” بروز دارد. نکته ای که در تاریخ ایران قابل ردیابی است. نخبگان در دوره حیات چنان که باید قدردانی نمی شوند بلکه در دشواری و حتی رنج معاش به سر می برند. تحقیر و توهین را تحمل می کنند. انواع متعددی از حاشیه سازی برایشان رخ می دهد. در پایان هم مرگ اسوده ای ندارند. بااینحال پس از مرگ مورد ارج قرار می گیرند و در تقرب به انها سبقت گرفته می شود. متفکران و روشنفکران ایران غالبا سرنوشت خوشی نداشته اند. قائم مقام فراهانی و امیرکبیر در دوره قاجار مغضوب و کشته شدند. در دوره رضا شاه، از مدرس گرفته تا علی اکبر داور مغضوب و هلاک شدند. در عهد پهلوی دوم نیز نظایر دکتر مصدق و دکتر امینی را داریم که از نهاد قدرت حذف می گردند. در ایران معاصر سرنوشت سایر متفکران نیز بهتر نبوده است. همین امر بر تداوم دور باطل توسعه نیافتگی انجامیده است.

‏‎ ✍️ دکتر عباس نعیمی جورشری

منتشرشده در عمومی | دیدگاه‌تان را بنویسید:

آدم بد دل

 

  • در یکی از کلاس‌هایم دانشجویان با اسم کوچک همدیگر را صدا می‌زنند. پدیده‌ای که در سال‌های اخیر زیاد دیده می‌شود. از آن‌ها می‌پرسم: “اگر شما پس از فارغ‌التحصیلی، یکی از همکلاسی‌هایتان را در خیابان ببینید آیا بازهم او را با اسم کوچک صدا خواهید زد؟ آیا مطمئن هستید که توسط همسرش سین‌جیم نخواهد شد؟”. تقریباً همه دانشجویان گفتند که “این مشکل همسر اوست نه ما. او باید به نزدیک‌ترین کلینیک روان‌درمانی مراجعه کند !”

– خانمی نوشته است: پس از تعطیل شدن اداره، منتظر تاکسی بودم. یکی از همکاران مرد توقف و تعارف کرد که سوار ماشین او شوم و تا جایی مرا برساند. اول خواستم در صندلی عقب بنشینم. ولی گفتم شاید نشانه بی‌ادبی تلقی شود. او که آژانس من نیست. برای همین در صندلی جلو نشستم. گویا یکی از آشنایان- فضول- دیده بود و خبر را به شوهرم مخابره کرده بود! بارها برای شوهرم توضیح دادم که انگیزه‌ام و موقعیت چه بود ولی …

  • یکی از دوستان تعریف می‌کرد که عضو یکی از گروه‌های تلگرامی است که در آن درباره موضوعات گوناگون بحث می‌شود. او گاهی اوقات مطالب جالب تاریخی را در گروه به اشتراک می‌گذارد و چند نفر از خانم‌های آن گروه ضمن تشکر، برایش استیکرهای گل رز، تشویق و براوو ارسال می‌کنند و گاهی هم در پیام تشکرشان او را با اسم کوچکش می‌نامند. این موضوع دستمایه نزاعی چندروزه و قهر بین او و خانم اش شده است که نسبت به موضوع حسّاس شده…

در سال‌های اخیر عرصه‌های مختلف جامعه به‌تدریج “جنسیت زدائی ” می‌شوند. یعنی آنکه زن یا مرد بودن در ورود به عرصه‌های مختلف اجتماعی به‌تدریج در حال رنگ باختن است. درگذشته، زنان عمدتاً به خانه‌نشینی، کوچه نشینی(با همسایگانشان) و محله گردی به‌قصد خرید؛ می‌پرداختند و باز درگذشتۀ نه‌چندان دور؛ وقتی به تعمیرگاه‌های ماشین می‌رفتید انتظار نداشتید که در آنجا زنانی را ببینید که به همراه تعمیرکاران سرشان را زیر کاپوت ماشین کرده باشند و تعمیرکار در حال توضیح دلیل خرابی ماشین باشد. وقتی زنان مهارت رانندگی آموختند و صاحب ماشین شدند طبیعی است که حضور زنان در تعمیرگاه‌ها یا کارواش‌ها بیشتر شود. تغییرات اجتماعی و الزامات زندگی امروزی باعث شده است تا دایرۀ روابط اجتماعی هر یک از ما گسترش یابد و به فراتر از خواروبارفروشی، نانوائی، خشک‌شوئی، میوه‌فروشی و آرایشگاه محل سکونتمان برود. یعنی با این تغییر و تحولات اجتماعی، علاوه بر موارد مذکور، مواردی نظیر همکلاس قدیمی، همکار، همعضو ، همعلاقه و غیره هم وارد دایرۀ روابط اجتماعی ما می‌شوند. منظورم از همعضو ، اعضای گروه‌های واقعی و مجازی(شبکه‌های اجتماعی) هستند که آدم‌ها برحسب علایق مشترکی نظیر محیط‌زیست، بازی، آشپزی، ورزش، کتاب و غیره عضو آن‌ها هستند.

جنسیت زدائی از عرصه‌های مختلف اجتماعی تبعات مختلفی در پی دارد که می‌توان آن‌ها را تحلیل کرد. یکی از آن‌ها افزایش “سلام و علیک” و ” گپ و گفت” با کسانی است که ممکن است همسرمان او را نشناسد! در جامعۀ سنتی؛ به دلیل کوچک بودن جامعه، هم مرد و هم زن؛ قصّاب و نانوای محل را می‌شناختند و اگر سلام و علیکی هم بین آن‌ها ردوبدل می‌شد شبهه‌ای به وجود نمی‌آمد. ولی در جامعه جدید هرکدام از این‌ها(زن و شوهر) می‌توانند دنیا و علایق خودشان را داشته باشند. مرد عضو گروه مختلف بازی، ورزش یا ماشین باشد و زن هم عضو گروه‌های طبیعت‌گردی، کتاب‌خوانی و سبک زندگی. درواقع تفاوت علایق آنان، موجب می‌شود که با آدم‌های مختلفی در ارتباط باشند. در بین این گروه‌های مختلف، هم زن وجود دارد و هم مرد. این اقتضای زندگی جدید است. امروزه احتمال آنکه یک زن؛ مکانیک یا صاحب کارواشی را در خیابان ببیند که ماشین اش را به آنجا می‌برد و با او سلام و علیک می‌کند وجود دارد. یا اینکه یکی از همکلاسی‌های قدیمی‌اش که ممکن است زن یا مرد باشد با او تماس بگیرد و احوالش را بپرسد. دقیقاً برای یک مرد هم ممکن است چنین اتفاقاتی رخ دهد. گسترش روابط اجتماعی(فارغ از جنسیت افراد)؛ واقعیت اجتناب‌ناپذیر جامعه امروزی است.

با توجه به این وضعیت، آدمِ « بددل » در جامعه امروز چه کسی است؟ واقعیت آن است که این روزها “بهانه ” برای بددل شدن(چه برای مرد و چه برای زن) بسیار زیاد شده است. امروزه بهانه برای سؤال ” اون کی بود، این کیه” بسیار است. اگر با الزامات زندگی جدید همراه نباشیم موضوع برای دعوا بسیار زیاد خواهد بود. ما می‌توانیم با هر مسئله‌ای به جان هم بیفتیم و با هم دعوا کنیم:” چرا تو رو با اسم کوچیک صدا می کنه؟ چرا تو تلگرام برات استیکر گل رز می فرسته؟ چرا به‌جای ممنونم بهت می گه قربونت برم؟ پس حتماً….” . کمی کوتاه بیاییم و شرایط را درک کنیم.
این روزها بددلی بهانه‌های جدی می‌خواهد.

✍️ دکتر فردین #علیخواه

منتشرشده در عمومی | دیدگاه‌تان را بنویسید:

من از دکتر بودن شرمسارم

 

۱️⃣ برنامه تلویزیونی را نگاه می‌کنم، مجری مرتب به کارشناسی که من می‌شناسم می‌گوید دکتر. آن بنده خدا هم چیزی نمی‌گوید. چند روز بعد بر حسب اتفاق از رادیو زنگ می‌زنند. همان کارشناس در استودیو است. هماهنگ کننده می‌گوید، خانم دکتر هم در استودیو هستند. می‌گویم: بنده خدا دکتر نیست. پاسخ داد: «خودشان کهم گفته اند». این مجریان تلویزیون چاره‌ای ندارند، عادت کرده‌اند. مگر چند نفر دیگر مانده است که دکتر نیست؟ جالب است بدانید که بسیاری از مجریان رادیو تلویزیون یا دکترند یا دانشجوی دکتری! دو سال پیش هم در مراسم تولد اسکندر فیروز هم که بودیم بعضی می‌گفتند «دکتر فیروز».

۲️⃣ تلفن زنگ می‌زند: «آقای دکتر می‌خواستیم برایتان فکسی بفرستیم. ممکن است سمت خود را بگویید؟». می‌پرسم منظورتان چیست؟ مگر باید سمتی داشته باشم؟ مگر همین عضو هیئت علمی کافی نیست؟ می گوید: «شما استاد تمامید؟». می گویم هستم. ولی چه فرقی می‌کند، این تمام ممامها مگر دردی هم از جامعه حل می‌کند؟ پاسخ می‌دهد: «برای بعضی ها مهم است. به همین دلیل ما از قبل چک می‌کنیم که بعدا مورد اعتراض قرار نگیریم».

✅ در گذشته دکتر را برای پزشکان استفاده می‌کردند. حتی خیلی پیش می‌آمد که ما وقتی به روستایی و حتی ترمینال مسافربری‌ می‌رفتیم و کسی از همراهان از پیشوند دکتر استفاده می‌کرد، مردم عادی سوالات پزشکی خودشان را مطرح می‌کردند. به مدد گسترش انبوه ظرفیت‌های دکتری در دانشگاه‌ها، خوشبختانه به زودی، وزارت علوم روی وزارت صنایع را کم می‌کند: اگر وزارت صنایع همه را خودرو دار کرد، وزارت علوم، بهداشت و دانشگاه آزاد همه را دکتر دار می‌کنند. این مجریان صدا و سیما هم که تقصیر ندارند، مگر می شود کسی صاحب نظر باشد و تا به حال دکتر نشده باشد؟

✅ به حال نزار ملتی باید گریست که با این همه دکتر در همه زمینه‌ها طبیعتش پر است از زباله، جاده‌هایش شده‌اند میدان جنگ و روزی ۵٠-۶٠ نفر را می‌کشند، هوایش پر است از دود و گرد و خاک، سرطان و بیماری‌های قلبی در هر خانه‌ای یکی-دو قربانی گرفته است، آبخوان‌ها، تالاب‌ها و رودخانه‌هایش خشک شده‌اند، جنگل و مرتعش یا نابود شده است و یا اگر هنوز لکه‌ای از آن مانده است، در آتش می‌سوزد، توله یوز پلنگی که افتخار ملی کشور است و از جمعیتش ۴٠-۵٠ تا بیشتر نمانده است از ترس سگ گله بالای درخت می‌رود و یا زیر چرخ ماشین له می‌شود؛ کودکان معصومش را هم می‌گیرند و با ۵٠ کارد سلاخی می‌کنند، چشمانشان را در می‌آورند و به آنها تجاوز می‌کنند، آنهم نه سالی یکی که هر چند هفته اخبارش جیگرمان را آتش می‌زند.

✅ من از دکتر بودنم شرمسارم. تو را به خدا اگر من را دوست دارید به من یکی چنین توهینی را نکنید، هر چند که ته دلم از «دکتر» خطاب شدن کیف می‌کنم!

✍️ حسین آخانی

منتشرشده در عمومی | دیدگاه‌تان را بنویسید:

تبی که سرد شد

رای ما بچه‌های دهه ۶٠، دانشگاه تنها آرمانشهر موجود بود؛ اتوپیایی که قرار بود ما را به تمام آرزوهایمان برساند، قدرت، پول، ثروت، شهرت و… وقتی در ١٨ ‌سالگی سر کلاس رشته‌ای نشستم که دوستش نداشتم، خیال می‌کردم با مهندس شدن حتماً ره به جایی خواهم برد؛ مقصدی که اگرچه نمی‌دانستم کجاست اما حتماً شهر آرزوهای من بود. چند سال بعد، مدرک مهندسی در دست، از این شرکت به آن شرکت، هرچه بیشتر جستم، کار نیافتم. وقتی انقلاب کردم برای خواندن رشته‌ای که دوستش داشتم، تنها یکی دو هفته کافی بود برای فهمیدن اینکه حتی نیمکت‌های بهترین دانشگاه کشور نیز قرار نیست اندوخته چندانی به چنته‌ام بیفزاید و تمام آنچه برایم می‌ماند، فقط و فقط خواندن است و هرگز باز‌نایستادن. قصه قدیمی انتحال پایان‌نامه، تب داغ مقاله علمی پژوهشی، مدرک‌گرایی، دانشجوی بی‌انگیزه و استادانی که غم نان داشتند و زیر بار زمان بالای کلاس‌های هفتگی و تعداد زیاد پایان‌نامه‌ها و پروژه‌های این‌سو و آن‌سو، فرصت سر خاراندن نداشتند، هر کدام حکایتی تازه بود.

تب دکترا داغ بود و اندیشه من هنوز پرسودا، اگرچه آنقدر خوش‌اقبال بودم که پشت سد مصاحبه‌ها متوقف شدم و آرزوی دکتر شدن به دلم ماند اما حاصل کسانی که آن سد را رد کردند، بر صندلی‌های پرافتخار نشستند و عنوان پرطمطراق «دکتر» پیشوند نامشان شد، تنها چند سال دیرتر رسیدن به زندگی بود که وقتی در میانه ۳۰سالگی از این قطار پرهیاهو پیاده می‌شدند، نه بر دانش‌شان میزان چندانی افزوده شده بود، نه شغلی یافته بودند، نه تجربه‌ای کسب کرده بودند، نه جوانی کرده بودند و نه حتی از آن ابهت عنوان «دکتر» چیزی باقی‌مانده بود. در قبال بهای سنگینی که پرداخته بودند، تنها «هیچ» نصیب‌شان شده بود؛ ناامیدی از یافتن شغل و جایگاه اجتماعی درخور. هر روز هم تب دکترا خواندن داغ‌تر می‌شود، نه از آن‌ رو که دانشجویان ما، علاقه‌ای به تحقیق و پژوهش دارند، که انگار برای پسران‌مان بهانه‌ای است برای تاخیر در رفتن به سربازی و برای دختران‌مان مامنی برای فرار از تنهایی و در خانه ماندن و برای هر دو فرصتی برای دیرتر رسیدن به اصل زندگی.

اما به نظر می‌رسد برای متولدین دهه هفتاد، دانشگاه دیگر آرمانشهر نسل ما نیست، گویا این نسل عینی‌تر از ما فکر و زندگی می‌کند یا حداقل دغدغه‌های دیگری دارد، در دهه ۶٠ به ما یاد داده بودند باید دکتر و مهندس شویم، کسی نگفته بود باید «پول دربیاوریم». ما اگر به حداقل‌ها راضی بودیم، این نسل از همان ابتدا بلندپرواز است، دلش می‌خواهد لاکچری زندگی کند، برند بپوشد و در دسته «ریچ کیدز» طبقه‌بندی شود. نسل ما، الگوی خوبی برای استفاده بهینه از عمر و کسب درآمد برای نسل امروز نبود. گویا دانشگاه آنجایی نیست که قرار است بچه‌های دهه ٧٠ را به زندگی لاکچری مورد علاقه‌اش برساند اما هرچه هست کنکور دیگر غول سال‌های گذشته نیست، اگرچه به نظر می‌رسد الگوی رفتن به دانشگاه در مقاطع پایین‌تر، رفته‌رفته به تعادل و عقلانیت نزدیک می‌شود، با تب داغ دکترا و دکترهای بیکار چه باید کرد؟

منتشرشده در عمومی | دیدگاه‌تان را بنویسید: