سوگ حسین (ع) به چله نشست

از آن زمان که لب های به حق گشوده شده ات بر بلندای تیغ به ظاهر پیروز شدگان قرآن می خواند، تا به امروز روزگارانی از شهادت حماسه آفرینت می گذرد و برای همچو تویی عبور از چله و هزاره بی معناست! چله برای همچو منی است که گوشه ی انزوا گرفته باشم از غیر و بریده باشم از خود.
n00128687-b
قرن هاست که مردمان تو را می شنوند! قرن هاست که در آیینه ی خیالشان سوار بر ذوالجناح، بر پهنای بیابان داغ کربلا تاخته ای و با یال و کوپال رزم بر از کار افتادگان گوش و چشم و دل رجز خوانده ای.
در خیال ما، تو بزرگی بوده ای با یاران و یاری گرانی اندک، یاری گری بوده ای در معیت حرم نشینان و بهشتی بوده ای که دوزخیان را نیز در زیر گرمای عبای امامتش مکانی است امن!
تو بر روی علم ها و کتل های سیاه بالا رفته ای. سوگواره شده ای. روایت شده ای. شعر شده ای. حاجتی شده ای خرد، در کنج روشن زیارتگاهی گمنام. آرمانی شده ای بزرگ، در اندیشه ی حق طلبان. شوری شده ای که بر جان عدالت خواهان افتاده. آتشی شده ای بر سرمای نا امیدی ستم دیدگان و هراسی شده ای در دل های ستم پیشگان…!
تو را اینگونه دانسته ایم سالها…قرن ها… تو را که برای باور کوچکمان بسیار بزرگ بوده ای ای حسین…
اما بگذار لختی بایستیم! شاهراه وصل تو بی انتهاست، اما بی وقفه قدم از قدم برداشتن ما نیز شاید آیتی از کم خردی باشد… بگذار بایستیم، نگاهی بیندازیم به پس، بی دغدغه ی آنچه در پیش است. بگذار چون آیینه ای پاک و بی غبار با آنچه ” شده ایم ” روبرو شویم و در پی یافتن آن باشیم که ما را چه شباهتی، چه قرابتی ست با تو؟
تو را که ملکوتیان عرش نشین بر طعم عرفان زده ی نمازت رشک می برند و لطیف ترین چهره ی دین و دیانت در دستان حق پرورت متجلی است.
و ما را که هر چند به اختیار در زیر بیرق دین تو جای گرفته ایم، اما نه شباهتی است میان دیانت ما و دیانت تو!
تو و دین تو هنوز آنچنان که باید از نظر به عمل صعود نکرده اید درما و این است که ما هنوز در ابتدای ر:.7-ه توایم و بی خبرانه بر تو می گرییم و نه بر احوال خویش…
اما تو چه نیک می دانی که دوست داریم تو را دوست تر بداریم. دوست داریم که از کربلا، از چارچوب زمان و مکان بگریزانیمت و چون چوپان نمد پوش عاشق جاهلی شویم که گیسوان خدا را شانه می زد و بالین نرمش را بستر او می ساخت…
آری حسین…تو را از خرابه های کوفه و شام بیرون باید کشید. تو را در قبر شش گوشه دفن نباید کرد. تو را به اعتقاد باید سپرد. تو را دوره باید کرد. تو را نزدیک باید شد. حرارت سوزان وجودت نه سوزاننده، که بر کرختی سرما زده ی دلها تنها راه مداواست…
و اینک تو نیز در دم دمان چله ای دیگر از شهادت ناتمامت، بر دلهای خواهان و ناتوان ما گواه باش،
به نیابت از مالک آسمانها زمین گیری ما را علاج باش
و هر آنچه را وقفه ای است میان ما با تو به کرامتت مستور کن…

این نوشته در عمومی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.