گزارش یک قتل/ ذبح آرزوها به دست جلاد مجار

مثل یک  کابوس شبانه بود یا یک پایان تلخ برای یک داستان عاشقانه. یک رمان سوزناک مثل فرهاد و شیرین. فرهادی که برای رسیدن به معشوق تیشه برداشت و بیستون را تراشید اما فرجام کار بر نرسیدن بود. قصه فرهاد اما این بار به جای بیستون در ریو روایت شد. آنجا که بهداد قصه ما ۶ ماه آزگار با پایی که وبال گردن بود، با پولاد سرد جنگید تا بلکه در فستیوال پنج حلقه ای به مدال زرین چنگ بزند غافل از اینکه یک جلاد در کمین نشسته. جلاد کوتاه قامتی که براساس یک قانون نانوشته نمی خواهد بهداد جاودانه شود.

آنچه در روز یازدهم المپیک در ریو رخ داد یک جنایت تمام عیار بود. جنایتی که روح ورزش را کشت و عدالت را پای مصلحت ذبح کرد. وقتی پولادمردان ایران در روزهای اولیه یکی پس از دیگری طلا را لیفت می کردند و و قصه رستم و سهراب را این بار با آب طلا نوشتند، دلشوره ها آغاز شد. دلشوره ای مبهم و البته ناشناخته. اینکه جلاد مجاری رای به قصابی آرزوهای بهداد ندهد. همو که در المپیک پیشین با قهرمانی یکی از سه ضلع شعار المپیک لقب گرفته بود و حالا بعد از چهار سال آمده بود که این قصه را دوباره تکرار کند.

او که در روز نحس یازدهم همه امیدها را به دستان تنومند و البته پای رنجورش گره زده بودیم تا شاید به برهوت طلا خاتمه دهد. وقتی با همان چهره آرام و خونسرد روی تخته آمد و با همان صلابت همیشگی وزنه ها را مثل پر کاه در یک ضرب بالای سر می برد، ته دلمان قرص شد که هت تریک طلا کامل شده. به ویژه زمانی که اجازه نداد بیش از یک دقیقه رکورد دنیا دست یک غریبه گرجی باقی بماند و آن را بلافاصله از او پس گرفت و فریاد شادی زودهنگامش سالن را به لرزه انداخت. غافل از اینکه کابوس در راه است. کابوسی که خالقش همان جلاد کوتاه قامتی است که قسم خورده رویاهای ما را بر باد دهد و اجازه ندهد عیش ما در ریو کامل شود.

خبرگزاری فارس: گزارش یک قتل/ ذبح آرزوها به دست جلاد مجار

وقتی بهداد در حرکت پشت وزنه ۲۴۵ ایستاد و آن را دو بار بالای سر برد و هر بار از درد زانو چهره اش در هم پیچید اما دل سنگ جلاد نرم نشد. آنجا که با یک اشاره سه چراغ سفید را گرفت و سه چراغ قرمز به بهداد داد، سه چراغی که به معنای ورود ممنوع به سکوی قهرمانی و به دندان کشیدن دومین طلای المپیک بود. جلاد مجار براساس قانون نانوشته اش که هیچ کشوری نباید بیش از دو طلا در المپیک دشت کند، بهداد را کشت تا یک غول بی شاخ و دم گرجستانی فارغ البال در غیاب رستم ایرانی طلا و رکورد جهان را برباید در حالیکه صاحب اصلی اش با اشک چشم آن را بدرقه می کرد.

حالا ما مانده ایم و غارت بی رحمانه ای که به آرزوهایمان زد. غارتگری که اگرچه مجری آن یک گرج نچسب بود اما بی تردید کارگردان آن در پشت صحنه جلاد مجار بود. تسویه حساب ما با او بماند تا روزهای آینده. تا رقابت های قهرمانی جهان که بهداد همه دسترنج غارت شده اش را پس بگیرد؛ هم طلا وهم رکوردهایش را. تا آن روز منتظر می مانیم.

farsnews.com

این نوشته در عمومی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.